اینجــــــــا آرامگاه بغض هــ ـای کهنه است.کمی سکوت!که اگربیدار شوند درد دارند لعنتی ها

مادر! درستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود وگلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت.

شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم.

مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.

ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.

تو گلی خوشبو از بهشت خدایی که گلخانه دلم از عطرتو سرشار است ، از تبار فاطمه ای وگویی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس همیشه دعایم کن چراکه دعایت سرمایه فردای من است.

… مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ، به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:3  توسط امین  | 

عشق من...

توزمانی واردزندگی من شدی که احساس پوچی وتنهایی وترس وجودم راپرکرده بود...

دوران تنهایی من،دورانی که برای فرارازبارتنهایی ویاس هیچ چاره وپناهی نداشتم...

توبه طورناباورانه ای همه چیزرادرزندگی من عوض کردی،به من کمک کردی تادرسخت ترین شرایط

چشمانم رابه روی زیبایی و...بازکنم...

توباحرفهای شیرین وگیرایی کلامت به روح خسته ی من نیرویی تازه دادی.باتعریف هایت ازمن چشمانم

راازاشک شوق پرکردی،قلب من باکلمات عاشقانه ات هم صداگشت...

بادرددل کردن باتوروحم جانی تازه گرفت...آشناشدن باتوودانستن این که دراین دنیای دیوانه کسی مانند

تووجوددارد،به من کمک کردتاانسان بهتری شوم...

 

همیشه ازاین که نیرویی ناشناخته به طوراسرارآمیزی مارابه هم رساند،شکرگذارهستم...

ودرپایان میخواهم بدانی ای بهترینم:

دوستتت دارم دوستت دارم دوستتت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:6  توسط امین  | 

بگذارمردم شهرندانند...

هرچقدرهم که بدانندتوبازهم ازمن دوری...

آنهاهیچگاه نخواهندفهمیدکه تنهاعشق توست که قلبم رالبریزاززیستن ساخته است ...

نخواهندفهمیدکه بخاطروجودپاکت ازدنیاوتمام آنهادل خواهم کند...

آخرمگردنیابدون تودنیاست؟؟؟

حتی اگرهزاران هزاربارزیربارعشقت مرگ راتجربه کنم دوباره چشم خواهم گشودودوباره عشق راپذیراخواهم بود...

وقتی کنارم نیستی چه کنم بادل بهانه گیرم؟

چه کنم بااین همه تنهایی وبی کسی؟

مجنونم...

زودتربیاکه تاروپودلیلی راغصه انباشته است...

زودزودبیاکه دنیاجهنم گشته است برایم...

زودتروجودت آشکارکن که خداروزبه روزحسودترمیشود...

آخراین روزهاپروردگارخطابت میکنم...نمیدانم شایدکافرگشته ام...

بیاکه لیلی دیگرمجالی برای نازکردن نداردوتنهانازمیکشد...

بیابه زیارت حریم عشق...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:59  توسط امین  | 

موهای یک زن خلق نشده

برای پوشانده شدن

یا برای باز شدن در باد

یا جلب نظر

یا برای به دنبال کشیدن نگاه

موهای یک زن خلق شده

برای عشقش

که بنشیند شانه اش کند , ببافد و دیوانه شود...

عطر مو های یک زن فراموش شدنی نیست!

وقتي خدا مي خواست تو را بسازد

چه حال خوشي داشت،

چه حوصله اي ! اين موها، اين چشم ها .... خودت مي فهمي؟ من همه اين ها را دوست دارم.

دوست دارم یه بار بشینم موهاتو شونه کنم

یه چند تارش بریزه .بگم اینارو میبینی ؟؟؟

بگی اره ..!!!

منم بگم با همه دنیا عوضش نمیکنم

دنیــــا فهمـید خیلی حــقیر است وقتی گفتم :

یک تارمــوی "تــــــــــ♥ـــــــو " را به او نمیدهم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:35  توسط امین  | 

لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم

تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ...

تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...

لمس کن نوشته هايي را که لمس ناشدنيست و عريان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ مي چکد

لمس کن گونه هايم را که خيس اشک است و پُر شيار ...

لمس کن لحظه هايم را ...

تويي که مي داني من چگونه عاشقت هستم

لمس کن اين با تو نبودن ها را لمس کن ...

هميشه عاشقت ميمانم

دوستت دارم اي بهترين بهانه ام

لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم

تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ...

تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...

لمس کن نوشته هايي را که لمس ناشدنيست و عريان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ مي چکد

لمس کن گونه هايم را که خيس اشک است و پُر شيار ...

لمس کن لحظه هايم را ...

تويي که مي داني من چگونه عاشقت هستم

لمس کن اين با تو نبودن ها را لمس کن ...

هميشه عاشقت ميمانم

دوستت دارم اي بهترين بهانه ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:51  توسط امین  | 

بر روی کاغذ سفید با قلبی از محبت سرشار

خواستم واژه ای بنویسم که بماند در ذهنت یادگار

 

هرچه فکر کردم چه باید نوشت و این ورق راکرد سیاه

واژه ای به ذهنم خطور نکرد جز اینکه دوستت دارم  بسیار

 

گرچه سخت است دوری ولی می دانم این را

که می کنمت هر روز یاد ، آن هم بطور کرار

 

دلم به دلت گره خورده که نمی توان کردش باز

گره اش را با مهربانی کردی کور ای سالار

 

دستان گرمت را همواره باید فشرد با احساس

چون دستـانت گرمــایی دارنـد فــرار

 

لبان سرخت را باید بوسید از دور

این کار را باید کرد هر روز تکرار

 

واژه ها در برابر خوبیهایت کم است

 

بگذار تمامش کنم همین جا با اصرار

 

 

فقط بگویم یک کلام ندای قلبم را

 

که دوستت دارم، دوستت دارم بسیار بسیار …

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:44  توسط امین  | 

لحظه ها یکی یکی می آیند و می روند و در رقابتی پر شتاب از هم پیشی می گیرند. به

خود که می آییم چند جمعه از سال جدید هم گذشت و باز تــو نیامدی ...

و مانده ایم و حسرت همیشگی نیامدنت. مولا جان هیچ چیز جز ظهورت نمی تواند این

خلا بزرگ را در زندگی مان پر کند ؛ هرچند ما آدم های غفلت زده به گمان غلط خویش

برای پر کردنش به هر کوی سرک می کشیم و گاهی دلهای غبار گرفته مان را به لذتهای

پوشالی سرگرم می کنیم. اما تو خوب می دانی که خود را فریب می دهیم. مگر می شود

جز تــو را جست و به آرامش رسید؟! مگر می شود بی تــو جامعه آرمانی را برپا کرد؟!!

آقا جان ما را ببخش... ما فراموشت کرده ایم!!!

ما فراموش کرده ایم در قنوت نمازهایمان اللهم عجل الولیک الفرج بگوییم و برای سلامتی

و فرجت دعا کنیم! ما فراموش کرده ایم که در راهی! ما فراموش کرده ایم که برای

ظهورت چه سهمی داریم! ما فراموش کرده ایم که اگر همینطور راکد و بی حرکت بنشینیم

آمدنت چقدر دیر می شود! ما مشغول تار عنکبوت های خودمان هستیم ؛ ما را ببخش...

مولا جان زمین دل هایمان سال هاست که در انتظار بهار ظهورت همچنان در زمستان

 

معطل مانده است ؛ کدامین جمعه قصد آمدن داری؟؟!!

 

اللهم عجل الولیک الفرج

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:25  توسط امین  | 


داستانی از حاج شیخ علی قرنی گلپایگانی 



پانزده سالی بود که در قم ساکن بودم ایام محر و صفر بیشتر شب ها در مسجد جامع قم ( که اکنون در آخر شهر در جنب میدان کهنه است ) منبر می رفتم در مقابل مسجد جامع مدرسه ای به نام مدرسه خان قرار داشت که شاید قدیمی ترین مدرسه قم باشد این مدرسه به مرور ایام به صورت مخروبه ای درآمده بود حضرت آیت الله بروجردی آنرا بازسازی کرد و به صورت فعلی درآورد . یکی از دوستانم به عنوان مشهدی ابوالقاسم که شخص متدین و بااطلاعی بود به این مسجد می آمد او می گفت ( طلبه ای به نام عبدالرحیم سال ها ساکن این مسجد بود می گفت از اهل عراق و بغداد است او برای دیدار وطن
بغداد از مدرسه رفت سال ها از او خبر نداشتیم تا اینکه یکی از طلاب مدرسه به قصد زیارت امام حسین به عراق مشرف شد وقتی بازگشت به نزدش رفتیم و از قضایای سفر سوال کردیم گفت : قضیه ای مهمتر از این سراغ ندارم که به برکت علی علیه السلام و توسل به آن حضرت جانم حفظ شد و به قم برگشتم پرسیدم مگر در سفر اتفاق مهمی روی داد؟ گفت : آری روزی که به قصد زیارت نواب اربعه امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف به بغداد رفتم با شیخ عبدالکریم برخورد کردم او مرا در برگرفت و اظهار محبت زیادی کرد چون ما در مدرسه خان با هم هم مباحثه بودیم و روزها و شب هایی را با هم گذرانده بودیم لذا من هم از دیدن او خوشحال بودم چون محل قبر نواب اربعه را در بغداد نمی شناختم همراه او به زیارت مشرف شدم . ناهار را هم در یکی از آن مشاهد مشرفه صرف کردیم نزدیکی های عصر که از زیارت فارغ شدیم با او خداحافظی کردم تا به کاظمین برگردم او گفت : هرگز این تقاضا را قبول نمی کنم و امشب حتماً باید به بغداد و منزل ما بیایی .
من هم قبول کردم و شب را به منزل او رفتم . خانه ای بیار مجلل و مرتب داشت متوجه شدم که میمونی در گوشه خانه اش نگهداری می کند لبخندی زدم و گفتم هم مباحثه خوبی انتخاب کرده ای ! گفت آری بهتر از شما است و قدری صورتش را درهم کشید آثار خشم در چهره اش پیدا بود وقتی هم که شام آورد با تندی با من سخن می گفت من از این تعجب می کردم که چرا او برخلاف سابق اینگونه سخن می گوید! به شوخی گفتم میزبان باید خوش صورت باشد هرچند میزبان خون گریه کند ناگاه غرق در غضب شد و گفت : خیر میزبان باید دریای آتشی را که ده سال می سوخت و صبر می کرد امشب با خون مهمانش خاموش کند .
بسیار وحشت زده شدم چون طلبه غریبی در گوشه شهر بغداد بودم و نصف شب هم راه فراری نداشتم شیخ عبدالرحیم پرده از روی اسرار دلش برداشت و گفت : در شب و روز نهم ربیع آن چه صحنه ای بود که در مدرسه به وجود می آوردید؟( عید تاج گذاری حضرت صاحب العصر و الزمان که شیعیان جشن های بسیار مفصلی می گیرند ) من که چیزی برای گفتن نداشتم تنها به خنده ای بسنده کردم گفت : امشب در عوض آن بی احترامی ها تو را به سخت ترین صورت می کشم تا قلبم شفا یابد .
تازه برایم معلوم شد که شیخ شیعه نبوده و می خواهد امشب مرا بکشد هر چه عذر می آوردم مفید واقع نمی شد تا اینکه در پایان کار گفت نه تنها تو را می کشم بلکه بعد از کشتن تو بدنت را هم به آتش می زنم تا قلبم شفا یابد .
من که از وحشت و ترس حال سخن گفتن نداشتم فقط چند مرتبه در دل گفتم ( یا علی به دادم برس ) ناگاه چیزی به ذهنم رسید و گفتم من فقط یک تقاضا از تو دارم آن را بپذیر و بعد هرچه می خواهی انجام بده . با همان حشم سابق چشمان سرخ شده اش را به من دوخت و گفت بگو ! گفتم بیا نام چهار خلیفه پیغمبر را بر روی کاغذ بنویسیم و جلوی این میمون بگذاریم و حقانیت چهار خلیفه را از او بخواهیم ! گفت باشد و بی درنگ کاغذ و مدادی آورد و به طرف من پرتاب کرد و گفت بنویس .
من در حالی که دستم می لرزید و اشک از چشمانم جاری بود با خود گفتم یا حلالّ مشکلات یا علی به دادم برس . کاغذ ها را جلوی میمون گذاشتیم بوزینه هر سه قطعه کاغذ را یک به یک برداشت نگاهی به آنها کرده و هر سه را کنار گذاشت کاغذ چهارم را که برداشت و باز کرد بوسید و بر سر و روی خود کشید و در گوشه دیگر نهاد .
شیخ عبدالرحیم آن کاغذ را برداشت و دید که نام علی علیه السلام در آن نوشته شده است چند بار الله اکبر گفت . آنگاه دست مرا گرفت و مرا به طرف درب حیاط کشید و گفت حق به جانب شماست اما من هرگز از محبت ( شیخین ) دست برنمی دارم . او مرا در میان کوچه پرتاب کرد و درب خانه را به شدت برهم ز
د و بست . چند قدمی که آمدم پلیس بغداد رسید و پرسید نصف شب کجا بودی ؟ گفتم منزل شیخ عبدالرحیم . چند مرتبه با خود گفت شیخ کبیر. بعد پرسید کجا می روی ؟ گفتم به زیارت قبر ابوحنیفه مشرف می شوم . ساعتش را نگاه کرد و گفت نزدیک صبح است برو تا برسی اذان می گویند . من چون از دست همه رها شدم ماشین گرفتم و خودم را به حرم ( موسی بن جعفر علیه السلام ) و امام جواد علیه السلام رساندم و نماز صبح را با جماعت در حرم شریف به جا آوردم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:54  توسط امین  | 

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته،...القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا!!!اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: «۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰تومان پول جعبه می شود به عبارت ۲۸۵۰ تومان» نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکورچنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!»ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…» و بعد اضافه کرد:«وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!»پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…»حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: «امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! حالم از خودم بهم می خورد.راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی مذهبی، کم فروشی در عبادت، کم فروشی انسانی , ... انشآءالله که شما خواننده عزیز جزء این گروهها نیستید

 

امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:51  توسط امین  | 

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه… آمد آن روز بارانی…. گفت که آمد روز عید… گفت هر لحظه تنها مانده در این شب رویایی ….گفت که شاید دل عید شده اسیر… باز بهار آمد در این خانه ی تنهای ما… همه گفتیم عید آمد…. بوی بهار آمد(ببخشید که کمی گیج شدیم منظور همان عید شما مبارک است

 

ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی . نوروز مبارک

عزیزم دوستتت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:40  توسط امین  |