اینجــــــــا آرامگاه بغض هــ ـای کهنه است.کمی سکوت!که اگربیدار شوند درد دارند لعنتی ها

لحظه ها یکی یکی می آیند و می روند و در رقابتی پر شتاب از هم پیشی می گیرند. به

خود که می آییم چند جمعه از سال جدید هم گذشت و باز تــو نیامدی ...

و مانده ایم و حسرت همیشگی نیامدنت. مولا جان هیچ چیز جز ظهورت نمی تواند این

خلا بزرگ را در زندگی مان پر کند ؛ هرچند ما آدم های غفلت زده به گمان غلط خویش

برای پر کردنش به هر کوی سرک می کشیم و گاهی دلهای غبار گرفته مان را به لذتهای

پوشالی سرگرم می کنیم. اما تو خوب می دانی که خود را فریب می دهیم. مگر می شود

جز تــو را جست و به آرامش رسید؟! مگر می شود بی تــو جامعه آرمانی را برپا کرد؟!!

آقا جان ما را ببخش... ما فراموشت کرده ایم!!!

ما فراموش کرده ایم در قنوت نمازهایمان اللهم عجل الولیک الفرج بگوییم و برای سلامتی

و فرجت دعا کنیم! ما فراموش کرده ایم که در راهی! ما فراموش کرده ایم که برای

ظهورت چه سهمی داریم! ما فراموش کرده ایم که اگر همینطور راکد و بی حرکت بنشینیم

آمدنت چقدر دیر می شود! ما مشغول تار عنکبوت های خودمان هستیم ؛ ما را ببخش...

مولا جان زمین دل هایمان سال هاست که در انتظار بهار ظهورت همچنان در زمستان

 

معطل مانده است ؛ کدامین جمعه قصد آمدن داری؟؟!!

 

اللهم عجل الولیک الفرج

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:25  توسط امین  | 


داستانی از حاج شیخ علی قرنی گلپایگانی 



پانزده سالی بود که در قم ساکن بودم ایام محر و صفر بیشتر شب ها در مسجد جامع قم ( که اکنون در آخر شهر در جنب میدان کهنه است ) منبر می رفتم در مقابل مسجد جامع مدرسه ای به نام مدرسه خان قرار داشت که شاید قدیمی ترین مدرسه قم باشد این مدرسه به مرور ایام به صورت مخروبه ای درآمده بود حضرت آیت الله بروجردی آنرا بازسازی کرد و به صورت فعلی درآورد . یکی از دوستانم به عنوان مشهدی ابوالقاسم که شخص متدین و بااطلاعی بود به این مسجد می آمد او می گفت ( طلبه ای به نام عبدالرحیم سال ها ساکن این مسجد بود می گفت از اهل عراق و بغداد است او برای دیدار وطن
بغداد از مدرسه رفت سال ها از او خبر نداشتیم تا اینکه یکی از طلاب مدرسه به قصد زیارت امام حسین به عراق مشرف شد وقتی بازگشت به نزدش رفتیم و از قضایای سفر سوال کردیم گفت : قضیه ای مهمتر از این سراغ ندارم که به برکت علی علیه السلام و توسل به آن حضرت جانم حفظ شد و به قم برگشتم پرسیدم مگر در سفر اتفاق مهمی روی داد؟ گفت : آری روزی که به قصد زیارت نواب اربعه امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف به بغداد رفتم با شیخ عبدالکریم برخورد کردم او مرا در برگرفت و اظهار محبت زیادی کرد چون ما در مدرسه خان با هم هم مباحثه بودیم و روزها و شب هایی را با هم گذرانده بودیم لذا من هم از دیدن او خوشحال بودم چون محل قبر نواب اربعه را در بغداد نمی شناختم همراه او به زیارت مشرف شدم . ناهار را هم در یکی از آن مشاهد مشرفه صرف کردیم نزدیکی های عصر که از زیارت فارغ شدیم با او خداحافظی کردم تا به کاظمین برگردم او گفت : هرگز این تقاضا را قبول نمی کنم و امشب حتماً باید به بغداد و منزل ما بیایی .
من هم قبول کردم و شب را به منزل او رفتم . خانه ای بیار مجلل و مرتب داشت متوجه شدم که میمونی در گوشه خانه اش نگهداری می کند لبخندی زدم و گفتم هم مباحثه خوبی انتخاب کرده ای ! گفت آری بهتر از شما است و قدری صورتش را درهم کشید آثار خشم در چهره اش پیدا بود وقتی هم که شام آورد با تندی با من سخن می گفت من از این تعجب می کردم که چرا او برخلاف سابق اینگونه سخن می گوید! به شوخی گفتم میزبان باید خوش صورت باشد هرچند میزبان خون گریه کند ناگاه غرق در غضب شد و گفت : خیر میزبان باید دریای آتشی را که ده سال می سوخت و صبر می کرد امشب با خون مهمانش خاموش کند .
بسیار وحشت زده شدم چون طلبه غریبی در گوشه شهر بغداد بودم و نصف شب هم راه فراری نداشتم شیخ عبدالرحیم پرده از روی اسرار دلش برداشت و گفت : در شب و روز نهم ربیع آن چه صحنه ای بود که در مدرسه به وجود می آوردید؟( عید تاج گذاری حضرت صاحب العصر و الزمان که شیعیان جشن های بسیار مفصلی می گیرند ) من که چیزی برای گفتن نداشتم تنها به خنده ای بسنده کردم گفت : امشب در عوض آن بی احترامی ها تو را به سخت ترین صورت می کشم تا قلبم شفا یابد .
تازه برایم معلوم شد که شیخ شیعه نبوده و می خواهد امشب مرا بکشد هر چه عذر می آوردم مفید واقع نمی شد تا اینکه در پایان کار گفت نه تنها تو را می کشم بلکه بعد از کشتن تو بدنت را هم به آتش می زنم تا قلبم شفا یابد .
من که از وحشت و ترس حال سخن گفتن نداشتم فقط چند مرتبه در دل گفتم ( یا علی به دادم برس ) ناگاه چیزی به ذهنم رسید و گفتم من فقط یک تقاضا از تو دارم آن را بپذیر و بعد هرچه می خواهی انجام بده . با همان حشم سابق چشمان سرخ شده اش را به من دوخت و گفت بگو ! گفتم بیا نام چهار خلیفه پیغمبر را بر روی کاغذ بنویسیم و جلوی این میمون بگذاریم و حقانیت چهار خلیفه را از او بخواهیم ! گفت باشد و بی درنگ کاغذ و مدادی آورد و به طرف من پرتاب کرد و گفت بنویس .
من در حالی که دستم می لرزید و اشک از چشمانم جاری بود با خود گفتم یا حلالّ مشکلات یا علی به دادم برس . کاغذ ها را جلوی میمون گذاشتیم بوزینه هر سه قطعه کاغذ را یک به یک برداشت نگاهی به آنها کرده و هر سه را کنار گذاشت کاغذ چهارم را که برداشت و باز کرد بوسید و بر سر و روی خود کشید و در گوشه دیگر نهاد .
شیخ عبدالرحیم آن کاغذ را برداشت و دید که نام علی علیه السلام در آن نوشته شده است چند بار الله اکبر گفت . آنگاه دست مرا گرفت و مرا به طرف درب حیاط کشید و گفت حق به جانب شماست اما من هرگز از محبت ( شیخین ) دست برنمی دارم . او مرا در میان کوچه پرتاب کرد و درب خانه را به شدت برهم ز
د و بست . چند قدمی که آمدم پلیس بغداد رسید و پرسید نصف شب کجا بودی ؟ گفتم منزل شیخ عبدالرحیم . چند مرتبه با خود گفت شیخ کبیر. بعد پرسید کجا می روی ؟ گفتم به زیارت قبر ابوحنیفه مشرف می شوم . ساعتش را نگاه کرد و گفت نزدیک صبح است برو تا برسی اذان می گویند . من چون از دست همه رها شدم ماشین گرفتم و خودم را به حرم ( موسی بن جعفر علیه السلام ) و امام جواد علیه السلام رساندم و نماز صبح را با جماعت در حرم شریف به جا آوردم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:54  توسط امین  | 

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته،...القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا!!!اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت: «۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰تومان پول جعبه می شود به عبارت ۲۸۵۰ تومان» نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. و اصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکورچنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!»ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم. سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…» و بعد اضافه کرد:«وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!»پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را…»حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو. چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: «امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! حالم از خودم بهم می خورد.راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی مذهبی، کم فروشی در عبادت، کم فروشی انسانی , ... انشآءالله که شما خواننده عزیز جزء این گروهها نیستید

 

امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:51  توسط امین  | 

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه… آمد آن روز بارانی…. گفت که آمد روز عید… گفت هر لحظه تنها مانده در این شب رویایی ….گفت که شاید دل عید شده اسیر… باز بهار آمد در این خانه ی تنهای ما… همه گفتیم عید آمد…. بوی بهار آمد(ببخشید که کمی گیج شدیم منظور همان عید شما مبارک است

 

ز کوی یار می آ ید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی . نوروز مبارک

عزیزم دوستتت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:40  توسط امین  | 

سلام دوستان خوبید من امروز تصمیم گرفتم برای همیشه از دنیای مجازی خدا خافظی کنم بقول قدیمی ها هر اغازی یه پایانی داره امروز هم پایان وبلاگ من بود از کسلنی که در این مدت بیاد بودن منو فراموششش نکردن حلالیت میخوام منم دعاتون میکنم در همه حال یاد خدا باشید خدا نگهدار برای همیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ساعت 14:40  توسط امین  | 

کاش میدانستم چه کسی خوشبختی را به دل پر دردم هدیه خواهد کرد؟

 

کاش میدانستم چه کسی پازل احساس مرا کامل خواهد کرد؟

 

کاش میدانستم قرار شب های بیقراریم چه کسی خواهد بود؟

 

کاش میدانستم دست های کدام فرشته نوازشگر تن خسته ام خواهند بود؟

 

کاش میدانستم کدام چشم ها انتظارم را به پایان خواهند رساند؟

 

کاش میدانستم چه کسی روز وداعم ، گریان بر بالینم خواهد بود؟

 

کاش میدانستم آرزوهایم بارور یا عقیم خواهند ماند؟

 

و کاش میدانستم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:16  توسط امین  | 

حس نوشتن دارم و یک دنیا حرف

 

 

اما این بار واژه ها حقیرند برای بیان فریاد دلم

 

 

پس : سکوت خواهم کرد شاید وجدان تقدیرم به درد بیاید

 

 

فقط شنیدنی ترین و خواندنی ترینش آخرش است

 

 

وآخر نوشته من این شد :

 

 

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید و می کوبد

 

 

اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید

 

 

این منم

 

 

« قهرمـــان خــودم »

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:15  توسط امین  | 

می دانی ؟!

پشت این بغض سنگین ، بیدی است

که خیال میکرد بااین بادها نمیلرزد اما لرزید

و تنها آغوشی میخواهد به وسعت درد

که شاید دل بیزار از آرزویش، پر آرزو گردد

خداوندا سوالم این است که چرا ...

پله ها در پیش رویم یک به یک دیوار میشوند

زیر هر سقف که میروم بر سرم آوار میشود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:14  توسط امین  | 

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.


سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»! حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:27  توسط امین  | 

حدود دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت..

با مرد خردمندي مشورت کرد  و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند.

وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،

دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسي نداري نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا.

دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي ميدهم،

کسي که بتواند در عرض شش ماه  زيباترين گل را براي من بياورد…

ملکه آينده چين مي شود.

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه

گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود ،  گلي نروييد .

روز ملاقات فرا رسيد ،دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار

زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسيد.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.

شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : “گل صداقت”

همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:47  توسط امین  |