تنهاترین تنهاامین

اگر دلت گرفت...

 سکوت کن...

این روزها هیچکس معنی دلتنگی را نمیفهمد!!!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393 14:53 توسط امین |


تنهایی…

آروم آروم به نبودنت عادت میکنم…

چون هیچوقت داشتنت رو تجربه نکردم….

دیگه به داشتن چشمهای پر از حسرتم عادت کردم …

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393 17:20 توسط امین |


شبی مار بزرگی وارد دکان نجاری میشود برای پیدا کردن غذا. 

و عادت نجار این بود که موقع رفتن بعضی از وسایل کارش را 
روی میز بگذارد ان شب هم اره کارش روی میز بود همینطور که مار 
گشتی میزد بدنش به اره گیر میکند و کمی زخم میشود. 
مار خیلی ناراحت میشود و برای دفاع از خود اره را گاز میگیرد 
که سبب خونریزی دور دهانش میشود او نمیفهمد که چه اتفاقی افتاده 
و از اینکه اره دارد به او حمله میکند و مرگش حتمی ست تصمیم میگیرد 
برای آخرین بار از خود دفاع کرده و هر چه شدیدتر حمله کند 
و دور اره بدنش را پیچاند و هی فشار داد. نجار صبح که آمد 
روی میز بجای اره لاشهء ماری بزرگ و زخم آلود دید که فقط و فقط 
بخاطر بیفکری و خشم زیاد مرده است.
احیانا درلحظه خشم می خواهیم دیگران را برنجانیم بعد متوجه میشویم 
خودمان را رنجانده ایم و موقعی این را درک میکنیم که خیلی دیر شده...
زندگی بیشتراحتیاج دارد که گذشت و چشم پوشی کنیم
از اتفاقها؛ازآدمها؛ از رفتارها؛گفتارها؛
خودمان را یاد دهیم به گذشت و چشم پوشی عاقلانه و بجا. 
چون هر کاری ارزش این را ندارد که روبرویش بایستی واعتراض کنی

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393 17:13 توسط امین |


امروز بعد چند وقت نظرات وب رو چک کردم 

یه متن بود که ازش خوشم اومد و اینجا میزارم 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

چشم ب راه کسی بمان ک آمدنش

بوی ماندن بدهد...

بی قرار قدمهایش شوی و بیتاب آغوشت شود

بوسه بارانش کنی و

بوسه بارانت کند

طوری درآغوشت بگیرد که خودت را

مچاله"آغوشش" کنی و بگویی

"من دلم گم شدن میخواهد"

گم شدن میان آغوشت

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393 18:3 توسط امین |


چندی ست مرده ام؛

این مردم تا به عزایم ننشینند؛

مرگم را باور نمی کنند ... !

[ آری زندگی بی او   و  بی یاد او بودن مردن است ... ]

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393 17:28 توسط امین |


بخاطر روزهایی که تند و تند گذشتند متاسفم

 

بخاطر حوادث تلخ و غمناک گذشته متاسفم

 

بخاطر بغضی که گلویم را همچنان می فشارد

 

برای نگاههای همیشه در سکوتم متاسفم

 

بخاطر اینکه شبها تا صبح دیده بر هم نزدم متاسف نباش

 

من بخاطر خیال رویت در رویاهای شبانه ام متاسفم...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393 17:23 توسط امین |


نیستی اینجا ولی یاد تو اینجاست... نفست در فضای این شهر پیچیده... آری فاصله کهکشانی هنوزم بین ما حکمفرماست میدانم... میدانم دستهای سردم هیچ وقت به دستان پر مهرت نمیرسن... شاید ببینمت دگربار در دنیایی ماورای این گیتی... خوابت را دیده ام... بارها به تکرار... چه باشکوه است با یاد تو زندگی کردن... نفس کشیدن... عاقبت پرواز را یاد گرفتن... رفتی بی من کیمیاترین معبودم... محبوبم... سفرت بی خطر همسفر من... مهم بودنت بود حتی در این نیستان...ندانسته رفتی... میدانم... شاید هم بد نباشد بدانی که بر روی قلبم حک کردم که عشق یک عاشق با ندیدن کم نمیشود... شاید هم باورت شد که تو آسمونی هستی و من یک زمینی اسیر و بی کس... بغض گلویم را می فشارد...آه...آه...آه... با سرفه های پی در پی خواستم بغض نبودنت را از قلبی که عاشقش کردی بیرون کنم... ولی نشد... نشد دیوونه... فردا... طلوع فردا... مگر فردا چه می شود... نمیدانم... راستی خواستم بدانی این دم آخر هنوزم چشم به راهی که بی من رفتی می دوزم... و می سوزم بی گلایه... با همه ناملایمات به یاد مهربانی هایت چه زیباست قطره اشکی را نثار تو کنم... دوستت دارم برای تمام لحظاتی که بودی و بودنت را نفهمیدم... حجم تنهاییم خیلی حجیم شده... دارم خفه میشم... با یک تلنگر به نیستان ختم میشم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 18:37 توسط امین |


برابر ساده گی من سر تسلیم فرود نیاورد... وبا دیگری پرید... بعد این همه نم نم باریدن چشمانم... دلم... تنم... تمام وجودم برگرفت و پر شد از تلخی فاصله... فاصله ای که سهم من از عشق تو شد... میشکنم در آن آبگینه چشمانت... گر می گیرم با قلبی تشنه دل و پیاده دل در این سراب آمدنت...گفته اند: آمده ای دیوانه ی من... اما نه برای خاطر من... جای ردپای قدمهایت...جای خالی دستانت... عطر نفسهایت... جا مانده در این حرم عشقی که در ذهن و افکارم بنا کرده بودی... سفرت به خیر الهه ی من ... همسفر جدیدت بهانه ای که از تو نمی گیرد...؟ _ میدانم برای عشق ورزیدن به دیگران نمونه ای...برای من فقط غیر قابل ترسیمی... با تو بودن لیاقت میخواست که من تهی از لیاقتم... شاید هم بگویی: خدا بهتر میداند...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 18:32 توسط امین |


ا

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393 17:51 توسط امین |


وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد و چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد،

وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی،وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی،

وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند،وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند،

وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی،وقتی احساس کنی تنهاترین هستی،

چشمهایت را ببند و از ته دل بخند که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد و درخت پیر جوان میشود.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393 18:5 توسط امین |


طراح قالب پسر جهنمي X

تنها نیستم!
نگران شب هایم نباش، تنها نیستم، بالشم، هق هق گریه هایم، قرص هایم، دفتر کاهی نوشته هایم، سردی دستانم همه هستن . . .


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

آبان 1393

مهر 1393
مرداد 1393
تیر 1393



پيوندها

...بیادشهدا زهرا مهربون
دختری با احساسات شیک
هلن چت


    تعداد بازديدها:

پسر جهنمي:طراح قالب

POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS