تنهاترین تنهاامین

نیستی اینجا ولی یاد تو اینجاست... نفست در فضای این شهر پیچیده... آری فاصله کهکشانی هنوزم بین ما حکمفرماست میدانم... میدانم دستهای سردم هیچ وقت به دستان پر مهرت نمیرسن... شاید ببینمت دگربار در دنیایی ماورای این گیتی... خوابت را دیده ام... بارها به تکرار... چه باشکوه است با یاد تو زندگی کردن... نفس کشیدن... عاقبت پرواز را یاد گرفتن... رفتی بی من کیمیاترین معبودم... محبوبم... سفرت بی خطر همسفر من... مهم بودنت بود حتی در این نیستان...ندانسته رفتی... میدانم... شاید هم بد نباشد بدانی که بر روی قلبم حک کردم که عشق یک عاشق با ندیدن کم نمیشود... شاید هم باورت شد که تو آسمونی هستی و من یک زمینی اسیر و بی کس... بغض گلویم را می فشارد...آه...آه...آه... با سرفه های پی در پی خواستم بغض نبودنت را از قلبی که عاشقش کردی بیرون کنم... ولی نشد... نشد دیوونه... فردا... طلوع فردا... مگر فردا چه می شود... نمیدانم... راستی خواستم بدانی این دم آخر هنوزم چشم به راهی که بی من رفتی می دوزم... و می سوزم بی گلایه... با همه ناملایمات به یاد مهربانی هایت چه زیباست قطره اشکی را نثار تو کنم... دوستت دارم برای تمام لحظاتی که بودی و بودنت را نفهمیدم... حجم تنهاییم خیلی حجیم شده... دارم خفه میشم... با یک تلنگر به نیستان ختم میشم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 18:37 توسط امین |


برابر ساده گی من سر تسلیم فرود نیاورد... وبا دیگری پرید... بعد این همه نم نم باریدن چشمانم... دلم... تنم... تمام وجودم برگرفت و پر شد از تلخی فاصله... فاصله ای که سهم من از عشق تو شد... میشکنم در آن آبگینه چشمانت... گر می گیرم با قلبی تشنه دل و پیاده دل در این سراب آمدنت...گفته اند: آمده ای دیوانه ی من... اما نه برای خاطر من... جای ردپای قدمهایت...جای خالی دستانت... عطر نفسهایت... جا مانده در این حرم عشقی که در ذهن و افکارم بنا کرده بودی... سفرت به خیر الهه ی من ... همسفر جدیدت بهانه ای که از تو نمی گیرد...؟ _ میدانم برای عشق ورزیدن به دیگران نمونه ای...برای من فقط غیر قابل ترسیمی... با تو بودن لیاقت میخواست که من تهی از لیاقتم... شاید هم بگویی: خدا بهتر میداند...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 18:32 توسط امین |


ا

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393 17:51 توسط امین |


وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد و چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد،

وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی،وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی،

وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند،وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند،

وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی،وقتی احساس کنی تنهاترین هستی،

چشمهایت را ببند و از ته دل بخند که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد و درخت پیر جوان میشود.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393 18:5 توسط امین |


خدایا !
کسی غیر از تو با من نیست …
خیالت از زمین راحت ، که حتی روز روشن نیست …
کسی اینجا نمیبینه ، که دنیا زیر چشماته !
یه عمره یادمون رفته ، زمین دار مکافاته !
فراموشم شده گاهی ، که این پایین چه ها کردم !
که روزی باید از اینجا ، بازم پیش تو برگردم !
خدایا وقت برگشتن ، یه کم با من مدارا کن !
شنیدم گرمه آغوشت ، اگه میشه منم جا کن …

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393 18:4 توسط امین |


برابر ساده گی من سر تسلیم فرود نیاورد... وبا دیگری پرید... بعد این همه نم نم باریدن چشمانم... دلم... تنم... تمام وجودم برگرفت و پر شد از تلخی فاصله... فاصله ای که سهم من از عشق تو شد... میشکنم در آن آبگینه چشمانت...  گر می گیرم با قلبی تشنه دل و پیاده دل در این سراب آمدنت...گفته اند: آمده ای دیوانه ی من... اما نه برای خاطر من... جای ردپای قدمهایت...جای خالی دستانت... عطر نفسهایت... جا مانده در این حرم عشقی که در ذهن و افکارم بنا کرده بودی... سفرت به خیر  الهه ی من ... همسفر جدیدت بهانه ای که از تو نمی گیرد...؟ _ میدانم برای عشق ورزیدن به دیگران نمونه ای...برای من فقط غیر قابل ترسیمی... با تو بودن لیاقت میخواست که من تهی از لیاقتم... شاید هم بگویی: خدا بهتر میداند..

+ نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393 19:15 توسط امین |


سلام به دوستان عزیزم

عده ای از شما دوستان میدونید که مدتیه من با تاخیر بهتون سر میزنم و به عده ای هم هنوز فرصت نشده سر بزنم

من از همه ی شما عذرخواهی میکنم

خواهش میکنم به پای بی معرفتی من نذارین

این روزها برنامه هام یه مقدار قاطی شده و به کارام نمیرسم و ...

مدتی نمیتونم بیام و خدمت برسم و جواب محبتتون رو بدم ولی شما تنهام نذارید هاااا

از دوستانی که خبر آپشون رو دادن ولی نشد سر بزنم عذر میخوام

خلاصه که حلالم کنید

زود میام و جبران میکنم ولی این مدت تنهام نذارید

میدونم منتظر آپ خوبی بودید والان با این آپ شرمندتون شدم ولی دو،سه تا شعر مینویسم که اقلا" دست خالی نرید

 

خاطر افسرده ای را شاد کردن همت است

باغ آفت دیده را آباد کردن همت است

در زمان ناتوانی یاد یاران فخر نیست

روز قدرت از رفیقان یادکردن همت است

********

من از خاموشی دلها نترسم

من از این ظلم بی پروا نترسم

مرا ترس از رفیق نیمه راه است

وگرنه از همه دنیا نترسم

********

مرا هرجور خواهی دربه در کن

جفایت را از این هم بیشتر کن

بزن با عشق خود آتش به جانم

ولی آتش نشانی را خبر کن

+ نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393 18:10 توسط امین |


ایســــــتــــاده ام …

 

بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !

 

مـــن ،

 

همیــن جا ،

 

کنار قـــول هـایت ،

 

درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و

 

در عمــــق نبـــودنت ،

 

محـــــکم ایــستاده ام !!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم تیر 1393 17:53 توسط امین |


آره ...دلتنگی یعنی روبه روی دریا بایستی وخاطره یک خیابان خفه ات کند!

نه اینکه نخوام ؛ گاهی واقعا نمیشه! دعا می کنم دعا می کنم ...دعا ...

شاید یه روزی یه روز خوب بیاد که دیگه هیچ کس دلتنگ نباشه

اما هر جور فکر می کنم یه موقع ها تو خلوتم 

به خودم میگم: بهار!بهار!بهار!!!

اگه دلتنگ هم نباشی چیزی نیست که  باهاش  بغض هاتو شونهکنی///...

خوبه !!!بذار دلتنگ ...بمونم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393 12:0 توسط امین |


طراح قالب پسر جهنمي X

تنها نیستم!
نگران شب هایم نباش، تنها نیستم، بالشم، هق هق گریه هایم، قرص هایم، دفتر کاهی نوشته هایم، سردی دستانم همه هستن . . .


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

مرداد 1393

تیر 1393



پيوندها

...بیادشهدا زهرا مهربون
دختری با احساسات شیک
هلن چت


    تعداد بازديدها:

پسر جهنمي:طراح قالب

POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS