X
تبلیغات
تنهاترین تنها منم

تنهاترین تنها منم

زندگی شاید همین باشد ، یک فریب ساده و کوچک ، آن هم از دست کسی که تو دنیا را جز با او و جز برای او نمی خواهی !!!
.
.
نمیدانم بگویم بمان یا برو ؟؟؟ چرا که باور کرده ام به هیچ فعلی پایبند نیستی !!!
.
.
چه فرقی میکنه که من عاشق تو باشم یا عاشق رنگین کمان ، وقتی هردو هفت خطید !!!
.
.
دست از سرم بردار برو / ندارم حوصله ی این حرفارو !
همه یادگاریات بخوره تو سرت / نه خودتو میخوام نه دردسرت !
.
.
چه داروی تلخی است :
وفاداری به خائن ، صداقت با دروغگو و مهربانی با سنگدل
.
.
یکی را آرزو کردی و رفتی / برایش پرس و جو کردی و رفتی
تو هم تا آبرو از من گرفتی / مرا بی آبرو کردی و رفتی
.
.

عاشق شدم و عذاب را فهمیدم / رنجیدن و اضطراب را فهمیدم
در چشم تو عشق را ندیدم اما / معنای دل کباب را فهمیدم
هر روز خطاهای تو را بخشیدم / تا بخشش بی حساب را بخشیدم
.
.
دیگر هیچ چیز مشترکی بین ما نیست ، تنها آسمانمان یکیست !!!
.
.
“دوستت دارم” تکیه کلام تو بود ، من بی جهت به آن تکیه داده بودم !!!
.
.
حضورت در کنار من معجزه نبود ، نبودنت هم فاجعه نیست !
فردا روزِ دیگری برای من خواهد بود ، بیشتر از این برایت اشک نخواهم ریخت !
.
.
عجب جوش و خروشی بود عشقت / خراب باده نوشی بود عشقت
بهشتم را به سیبی داد بر باد / عجب آدم فروشی بود عشقت
.
.
با عشق به من خیانت کردی / دل دادم و تو رد امانت کردی
رفتی و چه آسوده ز من دل کندی / هر دو قلمت خرد اگر برگردی !
.
.
هر که را دیدم خیانت کرد و رفت / هر که با من بود یار من نبود
هر که آمد بر دلم زخمی گذاشت / خود ندانستم از این غمها چه سود ؟
.
.
امروز دیگه نسبت به تو حسی ندارم / بخوای میگم دوست دارم ، اما ندارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 17:31 توسط امین |


روزها يكی پس از ديگری به پايان

می رسند...

و در پی روزها

عمر من...

خسته نباشی سرنوشت....!

می بينی؟!

دست در دستان تو

تمام راه را بيراهه رفتم

شنيدم كسی ميگفت:

چشمانت را ببند!

اعتماد كن...

به قيمت تمام روزهای رفته

 چشم هایــم را بستم...

اعتماد كردم...!

بهای سنگينی داشت اعتماد !

روزی...

چشمانم را باز كردم؛

چيزی به نام " عشـــــق "

در راهِ همپا شدنِ با تو

به تاراج رفته بود


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 15:30 توسط امین |


سلام دوستان گلممممممممم خوبید خیلی دلم براتون تنگ شده بود از این به بعد هر روز با پست های جدید با نوشتهای نودر خدمتتان هستم اما یه گلایه هم دارم بعضی از دوستامون در غیاب من برام شماره گذاشته بودن این مسله واقعی ناراحتم کرد دوستان من برای شماره ویا برای دوست پیدا کردن اینجا نیستم دوسسس ندارم با امین همتی اینجوری رفتار بشه نوکر همتونم همتنو دوستون دارم عین ابجی برام هستید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 16:26 توسط امین |



من همیشه خوشحالم میدانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند..

     زندگی کوتاه است..

پس به زندگی ات عشق بورز..

خوشحال باش ..و لبخند بزن .. فقط  برای خودت زندگی کن و..

قبل از اینکه صحبت کنی>> گوش کن

قبل از اینکه بنویسی >> فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی>>در آمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی>>ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی>>احساس کن

قبل از تنفر>>عشق بورز

زندگی این است..احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393 15:24 توسط امین |


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 19:40 توسط امین |


میــان خلــوتــی کـه از جنــس سکــوت تـوســت،ارام نشســته ام و بــی خیــالِ

تیــک تــاک ســـاعت هـای دیــواری،ایــن روزهــا و شبهــا را مــرور میــکنــم و در


دلــم انــگــار هــزار حــرف نگفـته ســر بــاز میــکنــد.


دستهــای خــالــی ام زانــوهــای خستــه ام را بغــل کــرده اسـت،بــرای خــودم


کــه تنهـــا مثــل خـودم هستــم گــریــه میــکنم،ایــن اشکهـــا سالهـــاست کـه


همـــراه همیشگـــی بغـض مــن انــد.


تقــویــم را کــه ورق میــزنــم،خــاطــرات کمــرنــگ کــودکـی ام،نمیــدانــم لبخـــند


میــزننـــد یــا دهــن کجــی میکننـــد،امــا هـــرچــه هسـت انگـــار از گــذشتــه


هــای دوری بــا نگـــاه ســرد امــروز مــن بیـــگــانـه انــد.


دوبـــاره کنــار ایــن کــاغــذ هــای خـــط خـــطی و ایــن خـاطــرات کهنــه نشستـــه


ام و خلــوت خـالــی ام را با شــب تقسیــم کــرده ام.


شــب کــه همیــشه همــراه تنهـــایی مــان کوچــه پــس کوچــه هـای ایــن


قلبهـــای زخــم خــورده را عبـــور کــرده اســت دریــغ از یکبـــار گلـایــه،تمــام خنــده


ها و گـریـه هـایـمــان را بــا خـود بــه تــاریکـی هــای ابـدی سپــرده اسـت...


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392 18:59 توسط امین |


رفیق دلتنگی من،انقد منوعذاب نده

یکمی با من را بیااین روزا حال من بده

آخه چطور دلت میاد اینجوری آزارم بدی

بادل من بد تا نکن وقتی ازم خوبی دیدی

نزار غرورم بشکنه نزار که بشکنه دلم

آخ به دلم افتاده که همین روزا مسافرم

یه وقتی مهربون میشی یه وقت که خیلی دیر شده

یه وقت که خنده عاشقم تو دل خاک اسیر شده

یه وقتی که چشمای من خیره به صورت تو نیست

جمله دوست دارم ،رو سنگ سردم بنویس

نزار غرورم بشکنه نزار که بشکنه دلم

آخ به دلم افتاده که همین روزا مسافرم

یه وقتی مهربون میشی یه وقت که خیلی دیر شده

یه وقت که خنده عاشقم تو دل خاک اسیر شده

نزار غرورم بشکنه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 12:29 توسط امین |


+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392 12:4 توسط امین |


من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض مادر بزرگ آموختممن ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختممن زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختممن محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختممن صداقت را از یک رنگی ابر های سفید آموختممن وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده آموختممن گذشت زمان را از چشم های منتظر آموختممن عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختممن ایمان را از کودکان معصوم آموختمو من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392 11:58 توسط امین |


درحسرت لحظه ای آرامشم،همچنان اشک ازچشمانم میریزدودرانتظار طلوعی 


دوباره ام همه چیزبرایم مثل هم است،طلوع برایم همرنگ غروب است،گونه هایم پراز اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر….عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیستقلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آید، تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده ، دیگر در قلبم جای کسی نیستهر چه اشک میریزم خالی نمیشوم ، هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم ، کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کنددلم گرفته ….خیلی دلم گرفته….انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد…انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند…وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم…آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده امنمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد ، نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آیدمن که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم ، اینک دارم با خودم درد دل میکنم…دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ، حس خوبی ندارم به این ثانیه هامیدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم











































+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392 16:31 توسط امین |


طراح قالب پسر جهنمي X

من زاده دامان غمم هيچ كسم نيست جز اشك در اين غمكده فريادرسم نيست اي درد بيازار مرا , هر چه تواني خوش باش كه مي ميرم و كس دادرسم نيست


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

فروردین 1393

اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392



پيوندها

اشگ دل
در مسیر بادابجی مهربون زهرا
دلتنگی های من...سهیلا
بی تو هرگز با تو عمرا====ابجی گلمممم سباجون
کوله پشتی ابجی زینب


    تعداد بازديدها:

پسر جهنمي:طراح قالب

POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS