تنهاترین تنهاامین

کاش میدانستم چه کسی خوشبختی را به دل پر دردم هدیه خواهد کرد؟

 

کاش میدانستم چه کسی پازل احساس مرا کامل خواهد کرد؟

 

کاش میدانستم قرار شب های بیقراریم چه کسی خواهد بود؟

 

کاش میدانستم دست های کدام فرشته نوازشگر تن خسته ام خواهند بود؟

 

کاش میدانستم کدام چشم ها انتظارم را به پایان خواهند رساند؟

 

کاش میدانستم چه کسی روز وداعم ، گریان بر بالینم خواهد بود؟

 

کاش میدانستم آرزوهایم بارور یا عقیم خواهند ماند؟

 

و کاش میدانستم ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1393 11:16 توسط امین |


حس نوشتن دارم و یک دنیا حرف

 

 

اما این بار واژه ها حقیرند برای بیان فریاد دلم

 

 

پس : سکوت خواهم کرد شاید وجدان تقدیرم به درد بیاید

 

 

فقط شنیدنی ترین و خواندنی ترینش آخرش است

 

 

وآخر نوشته من این شد :

 

 

زندگی مرا بارها و بارها درهم کوبید و می کوبد

 

 

اما صدای شکستنم را کسی نخواهد شنید

 

 

این منم

 

 

« قهرمـــان خــودم »

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1393 11:15 توسط امین |


می دانی ؟!

پشت این بغض سنگین ، بیدی است

که خیال میکرد بااین بادها نمیلرزد اما لرزید

و تنها آغوشی میخواهد به وسعت درد

که شاید دل بیزار از آرزویش، پر آرزو گردد

خداوندا سوالم این است که چرا ...

پله ها در پیش رویم یک به یک دیوار میشوند

زیر هر سقف که میروم بر سرم آوار میشود

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1393 11:14 توسط امین |


مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.


سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»! حقيقت به همين سادگي و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 14:27 توسط امین |


حدود دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت..

با مرد خردمندي مشورت کرد  و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند.

وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،

دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسي نداري نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا.

دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي ميدهم،

کسي که بتواند در عرض شش ماه  زيباترين گل را براي من بياورد…

ملکه آينده چين مي شود.

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه

گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود ،  گلي نروييد .

روز ملاقات فرا رسيد ،دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار

زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسيد.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.

شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : “گل صداقت”

همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر 1393 15:47 توسط امین |


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
 برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر 1393 15:45 توسط امین |


اگر دلت گرفت...

 سکوت کن...

این روزها هیچکس معنی دلتنگی را نمیفهمد!!!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آبان 1393 14:53 توسط امین |


تنهایی…

آروم آروم به نبودنت عادت میکنم…

چون هیچوقت داشتنت رو تجربه نکردم….

دیگه به داشتن چشمهای پر از حسرتم عادت کردم …

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393 17:20 توسط امین |


شبی مار بزرگی وارد دکان نجاری میشود برای پیدا کردن غذا. 

و عادت نجار این بود که موقع رفتن بعضی از وسایل کارش را 
روی میز بگذارد ان شب هم اره کارش روی میز بود همینطور که مار 
گشتی میزد بدنش به اره گیر میکند و کمی زخم میشود. 
مار خیلی ناراحت میشود و برای دفاع از خود اره را گاز میگیرد 
که سبب خونریزی دور دهانش میشود او نمیفهمد که چه اتفاقی افتاده 
و از اینکه اره دارد به او حمله میکند و مرگش حتمی ست تصمیم میگیرد 
برای آخرین بار از خود دفاع کرده و هر چه شدیدتر حمله کند 
و دور اره بدنش را پیچاند و هی فشار داد. نجار صبح که آمد 
روی میز بجای اره لاشهء ماری بزرگ و زخم آلود دید که فقط و فقط 
بخاطر بیفکری و خشم زیاد مرده است.
احیانا درلحظه خشم می خواهیم دیگران را برنجانیم بعد متوجه میشویم 
خودمان را رنجانده ایم و موقعی این را درک میکنیم که خیلی دیر شده...
زندگی بیشتراحتیاج دارد که گذشت و چشم پوشی کنیم
از اتفاقها؛ازآدمها؛ از رفتارها؛گفتارها؛
خودمان را یاد دهیم به گذشت و چشم پوشی عاقلانه و بجا. 
چون هر کاری ارزش این را ندارد که روبرویش بایستی واعتراض کنی

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393 17:13 توسط امین |


امروز بعد چند وقت نظرات وب رو چک کردم 

یه متن بود که ازش خوشم اومد و اینجا میزارم 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

چشم ب راه کسی بمان ک آمدنش

بوی ماندن بدهد...

بی قرار قدمهایش شوی و بیتاب آغوشت شود

بوسه بارانش کنی و

بوسه بارانت کند

طوری درآغوشت بگیرد که خودت را

مچاله"آغوشش" کنی و بگویی

"من دلم گم شدن میخواهد"

گم شدن میان آغوشت

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393 18:3 توسط امین |


طراح قالب پسر جهنمي X

تنها نیستم!
نگران شب هایم نباش، تنها نیستم، بالشم، هق هق گریه هایم، قرص هایم، دفتر کاهی نوشته هایم، سردی دستانم همه هستن . . .


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

آذر 1393

آبان 1393
مهر 1393
مرداد 1393
تیر 1393



پيوندها

...بیادشهدا زهرا مهربون
دختری با احساسات شیک
هلن چت
کوثر


    تعداد بازديدها:

پسر جهنمي:طراح قالب

POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS